شعربرفی

شعربرفی

شعر برفی

برف که بارید ذوق کن دستکشهایت را دست کن و کلاهت را سرت بکش باید با برف زندگی کرد هرچند مثل عمرش کوتاه ولی باید برف را بوسید و برایش بال بال زد . روزهای برفی قشنگ ترین روزهای سال است .

 

زمین عروس شد و آسمان به حرف آمد
چه شادباشی ازین خوب‌تر که برف آمد؟

علیرضا بدیع

❆❆❆❆❆❆❆

دانه برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

می‌بینی‌ام وقتی به مویم برف غم باشد
روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد

مهدی فرجی

******

رفتی و آسمان به حرف آمد
تو نبودی چقدر برف آمد

سعید بیابانکی

❆❆❆❆❆❆❆

برف بارید به این شهر، کجایی بی من؟
کاش سردت نشود دل نگرانم برگرد

مهدی کمانگر

❆❆❆❆❆❆❆

رفتی و پشت سرت برف بدی می‌آمد
رفتی و ساخته‌ام جای تو آدم برفی

سعید شیروانی

❆❆❆❆❆❆❆

 

از برف می‌تکاند و می‌ریزدم به هم
از شاخه درختِ خیالم، پریدنت

اصغر معاذی

❆❆❆❆❆❆❆

شعربرفی

شعرهای برفی کوتاه

 

هوایم بی تو چون گنجشک تنهایی ست

که در سرما، میان برف‌ها مانده

شبیه آن مهاجر مرغ دل خسته
که بی تقصیر از پرواز جا مانده

مجتبی قندالی

❆❆❆❆❆❆❆

 

نه مثل تگرگ، ناگهان، رگباری
نه چون باران، ریز و درشت و جاری

قربان تو ای برف! که در خلوت شب
با آن همه حرف، بی صدا می‌باری

مرتضی امیری اسفندقه

❆❆❆❆❆❆❆

 

قطره قطره شد آب آدم برفی
شد آب در آفتاب آدم برفی

آب از سر او گذشت اما هرگز
بیدار نشد ز خواب آدم برفی

بیژن ارژن

*******

 

نگاه کن که چه برفی می‌بارد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان که زیر بارش یک‌ریز برف مدفون شد
و سال دیگر
وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود و در تنش فوران می‌کنند
فواره‌های سبز ساقه‌های سبک‌بار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه‌ترین یار

فروغ فرخزاد
❆❆❆❆❆

شعربرفی

تک بیتی های برف

 

به شادی مردم اعتماد مکن برف
تا می‌باری نعمتی
چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری
چیزی در سکوت می‌نویسی
همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی
ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم
تو چقدر ساده‌ای که بر همه یکسان می‌باری
تو چقدر ساده‌ای که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها
می‌نویسی
که شتک‌ها هم می‌خوانند
آخر ببین چه جهان بدی شد
آفتاب را
داور تو قرار داده‌اند
و تو با پایی لرزان به زمین می‌نشینی
پیداست که می‌شکنی برف
تا قَدرت را بدانند
با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ
فکر می‌کنم سرنوشت مرا جایی دیده‌ای برف
آب شو
آب شو! موسیقی منجمد!
و بیا و ببین
رنج را تو کشیدی
به نام بهار
تمام می‌شود

محمد شمس لنگرودی
❆❆❆❆❆

 

دلم یک زمستانِ سخت می‌خواهد
یک برف
یک کولاک
به وسعت تاریخ
که ببارد
که ببارد…
و تمام راه‌ها بسته شوند
و تو چاره‌ای جز ماندن نداشته باشی
و بمانی

شاعر؟

❆❆❆❆❆

شعربرفی

شعر بلند برفی

 

به من نگاه کن
درست به چشم‌هایم
می‌دانم که تازه از زیر چتر برگشته‌ای
می‌دانم که وقت نمی‌کنی دلت برایم تنگ شود
ولی من از دلتنگی تمام وقت‌ها برگشته‌ام
برادران بارانی‌ام
که زیر چتر
خواهران برفی‌ام
که بی‌چتر
دارم به شهر شما دست می‌کشم
دارد از وقت‌هایی که ندارید
صدای دورترین سرودهای جهان می‌آید

هیوا مسیح
❆❆❆❆❆

 

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه‌ها خاموش
دره‌ها دلتنگ
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ای دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد
ردّپا‌ها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان
ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟!

سیاوش کسرایی
❆❆❆❆❆

 

دنیا کوچک‌تر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی‌شود
آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف
آنچه به جا می‌ماند
ردّپایی است
و خاطره‌ای که هر از گاه پس می‌زند
مثل نسیم سحر
پرده‌های اتاقت را

عباس صفاری
❆❆❆❆❆

 

شعربرفی
برفی که می‌بارید من بودم
تو را احاطه کردم
در بَرَت گرفتم
گونه‌هایت را نوازش کردم
شانه‌هایت را بوسیدم
و پاره پاره ریختم
پیش پای تو
بر من پا گذاشتی
کوبیده‌تر سخت‌تر محکم‌تر شدم
تابیدی به من
آب شدم

شهاب مقربین
❆❆❆❆❆

 

قرار بود برفى بیاید و مرا با خود ببرد
قرار بود برفى بیاید و من
چترم را بردارم
بزنم به برف
تکه‌های روحم را
با آن ببارم
و گم شوم
زمستان از نیمه گذشته وُ
خبری از آن برف نیست
پس من کجا گم شوم؟ چگونه؟

نجوا رستگار
❆❆❆❆❆

 

مثل بارش برف
در طول یک شب زمستانی
همه جا مثل سیل می‌ریزی،
غرق می‌کنی
حس می‌کنم
بو می‌کنم
بدون آنکه ببینمت

امیر ارسلان کاویانی
❆❆❆❆❆

 

به شانه‌ام زدی
که تنهایی‌ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای!؟
تکاندن برف
از شانه‌های آدم برفی؟

*******

 

 

می‌ریزیم؛
ریز
ریز
ریز
چون برف،
که هرگز هیچ‌کس ندانست
تکه‌های خودکشی یک ابر است

گروس عبدالملکیان
❆❆❆❆❆

 

جز روزگار من
همه چیز را سفید کرده برف

*******

 

سراسر شب
برف بارید
دو زاغچه
آینه‌شان را در برف می‌چرخاندند
در جست و جوی دانه
دعا می‌خواندند

*******

 

سخنی بگو برف!
آنکه پس از تو از تو سخن می‌گوید
آب نام اوست

*******

 

برف
کلامی
که فقط
بر زبان سکوت جاری می‌شود
سفیدخوانی آسمان است
در فصل آخر سالنامه بی‌برگ

*******

 

آنچه سبک می‌آید
برف
آنچه سنگین می‌گذرد
برف برف

*******

پاییز
جنون ادواری سال است
پیرهنش را ریز ریز می‌کند
در ملافه ای به سفیدی برف
خواب می‌رود
با انگشتانی
که از لبه تخت بیرون است

محمد شمس لنگرودی
❆❆❆❆❆

 

 

 

همه جا صحبت از ایام بهار است ولی
کودکی هست هنوز،
که به آغوش پر از برف تو
عادت دارد

آرش منتظری
❆❆❆❆❆

 

تنهایی
شاخه درختی‌ست پشت پنجره‌اَم
گاهی لباس برگ می‌پوشد
گاهی لباس برف
اما همیشه هست

رضا کاظمی
❆❆❆❆❆

 

در من
آدم برفی‌ای ست
که عاشق آفتاب شده
و این خلاصه
همه داستان‌های عاشقانه جهان است

احسان پرسا
❆❆❆❆❆

 

برفی سنگین نشست؛
درختی زیبا شد،
درختی شکست

شهاب مقربین
❆❆❆❆❆

 

دوست داشتن ما
بازی برف و خورشید بود…
هر چقدر عاشقانه تر می‌تابیدم
محو تر می‌شدی!

مینا آقازاده
❆❆❆❆❆

 

مرا مثال زمین فرض کن
خودت را مثال برف
آرام آرام می‌باری بر من
و در بهار آب خواهی شد

حسن منصوری
❆❆❆❆❆

 

آرزوی قشنگی‌ست
داشتن ردّپای تو، کنار ردّپای من
بر دشت سپید پوشیده شده از برف
اما هنوز نه برف آمده، نه تو

نجوا رستگار
عکس آدم برفی

شعر جهان با مضمون برف
برف
نوگویی زمین است
وقتی به متن پایبند نباشد
و بخواهد
به شیوه‌ای دیگر
و سبکی بهتر بسراید
و از عشق خود
به زبانی دیگر بگوید

******

شعربرفی

برف
نگرانم نمی‌کند
حصار یخ
رنجم نمی‌دهد
زیرا پایداری می‌کنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق
که برای گرم شدن
وسیله‌ی دیگری نیست
جز آنکه
دوستت بدارم
یا برایت
عاشقانه بسرایم

*******

 

من
همیشه می‌توانم
از برف دستانت
اخگر بگیرم
و از عقیق لبانت، آتش
از بلندای لطیف تو
و از ژرفای سرشارت، شعر

*******

 

ای که چون زمستانی
و من دوست دارمت
دستت را از من مگیر
برای بالا پوش پشمین‌ات
از بازی‌های کودکانه‌ام مترس
همیشه آرزو داشته‌ام
روی برف، شعر بنویسم
روی برف، عاشق شوم
و دریابم که عاشق
چگونه با آتش برف می‌سوزد

*******

 

بانوی من!
که چون سنجابی ترسان
بر درختان سینه‌ام می‌آویزی
عاشقان جهان
در نیمه تابستان عاشق شده‌اند
منظومه‌های عشق
در نیمه تابستان سروده شده‌اند
انقلاب‌های آزادی
در نیمه تابستان برپا شده اند
اما
رخصت فرما
از این عادت تابستانی
خود را باز دارم
و با تو
بر بالشی از نخ نقره
و پنبه‌ی برف سربگذارم

نزار قبانی
مترجم موسی بیدج

❆❆❆❆❆

 

محبوب من!
دل بستن به تو
مثل شادمانی نفس کشیدن است
در یک درختزار پوشیده از برف

ناظم حکمت

شعربرفی

شعرهای برفی کوتاه